ذبيح الله صفا

189

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اوحدى در جام‌جم لوازم شيخى را چنين بيان مىكند : شيخ را علم شرع بايد و دين * حكمتى كآن بود درست و متين نفسى طَيّب و دَمى مشكى * سر و مغزى منزّه از خشكى خاطرى مطمئن و چشمى سير * در مَضاى سخن جسور و دلير كارها كرده در خلا و ملا * رخ نپيچيده از عذاب و بلا بوده در حكم مرشدى ز نخست * برده فرمان اوستادى چست فارغ از حجّت و قياس شده * در نهان آدمىشناس شده در ولايت بمسند شاهى * برنشسته ز روى آگاهى نه ز ردّ خسى دلش رنجه * نز قبول كسى قوى پنجه گفته جانش بصبر ايّوبى * سخت را سست و زشت را خوبى نه كسى را گرفت بر كارش * نه شكن در قبول گفتارش گشته يار از كتاب و از سنّت * طالبان را بسعى بىمنّت وقتشان بر سر زبان راند * كه خدا خواهد و خدا داند بر تو هر مشكلى كه گيرد عقد * كندش كشف بر تو در دم نقد روح در عرش و جسم در زندان * چهرهء او گشاده لب خندان اگرش مال كم شود شادست * و گر افزون شود برش بادست دنيى او ز بهر دين باشد * خرمنش بهر خوشه‌چين باشد شهر تا شهرها به پاك روى * بازوى او بعقل و شرع قوى دل او از ريا بپرهيزد * نورش از نور كبريا خيزد هرچه خواهد فلك فراخور او * دم‌بدم حاضر آورد بَرِ او شغل او بهجت و سرور بود * كارش ارشاد يا حضور بود از پى جمع ساز و آلت او * كرده ايزد به خود كفالت او مظهر حق و مظهر تحقيق * بر خلايق دلش رحيم و شفيق